تبلیغات
ذاکر اهلبیت ابوالفضل هوشیاری - روز تاسوعا
 
ذاکر اهلبیت ابوالفضل هوشیاری
کربلایی ابوالفضل هوشیاری(منو جدا شدن از کوی تو خدا نکند )
درباره وبلاگ


کربلایی ابوالفضل هوشیاری

مدیر وبلاگ : 1001
چهارشنبه 8 آبان 1392
که را دیدی که دستش آب باشد

ز جور تشنگی بیتاب باشد؟!!! "

http://dl.aviny.com/Album/mazhabi/ahlbeit/abalfazl/kamel/41.jpg

شرم مرا به خیمۀ طفلان كه مى ‏برد؟

مشك مرا به خیمۀ سوزان كه مى ‏برد؟

ادرك اخا سرودم و نالیده ‏ام ز دل

این ناله را به محضر سلطان كه مى‏ برد؟

سقا به خون نشست و علم بر زمین فتاد

با دختران خبر ز مغیلان كه مى ‏برد؟

دستم فتاد و پنجۀ دشمن گشوده شد

این قصه را به موى پریشان كه مى‏برد؟

دشمن به فكر غارت و معجر كِشى فتاد

این شرح را به طفل هراسان كه مى ‏برد؟

این غصه سوخت جان مرا صد هزار بار

سادات را به ناقۀ عریان كه مى ‏برد؟



1376473057997706_large.jpg

برای دیدن ویژه نامه به ادامه مطلب مراجعه کنین
پدر 
پدر بزرگوار حضرت عباس ( علیه السّلام ) امیرالمؤ منین ، وصىّ رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) در مدینه علم نبوت ، اولین ایمان آورنده به پروردگار و مصدق رسولش ، همسر دخت پیامبرش ، همپایه ((هارون )) براى ((موسى )) نزد حضرت ختمى مرتبت ، قهرمان اسلام و نخستین مدافع كلمه توحید است كه براى گسترش رسالت اسلامى و تحقق اهداف بزرگ آن با نزدیكان و بیگانگان جنگید.
تمام فضیلتهاى دنیا در برابر عظمت او ناچیزند و در فضیلت و عمل ، كسى را یاراى رقابت با او نیست . مسلمانان به اجماع او را پس از پیامبراكرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) داناترین ، فقیه ترین و فرزانه ترین كس مى دانند. آوازه بزرگیش در همه جهان پیچیده است و دیگر نیازى به تعریف و توصیف ندارد.
عباس را همین سرافرازى و سربلندى بس كه برخاسته از درخت امامت و برادر دو سبط پیامبر اكرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) است .
مادر 
مادر گرامى و بزرگوار ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) بانوى پاك ، ((فاطمه دخت حزام بن خالد)) است . ((حزام )) از استوانه هاى شرافت در میان عرب به شمار مى رفت و در بخشش ، مهمان نوازى ، دلاورى و رادمردى مشهور بود. خاندان این بانو از خاندانهاى ریشه دار و جلیل القدر بود كه به دلیرى و دستگیرى معروف بودند.
اشغال فرات  
آن گروه جنایتكار كه پلیدیهاى روى زمین را یكجا با خود داشتند، ((فرات )) را اشغال كردند و بر تمام آبشخورهاى آن نگهبان گذاشتند و دستورات اكیدى از فرماندهى كل صادر شد، مبنى بر هوشیارى و كنترل كامل تا قطره اى آب به خاندان پیامبر اكرم كه بهترین خلق خدا هستند، نرسد.
مورخان مى گویند: سه روز قبل از شهادت امام ، آب را بر ایشان بستند.(64) یكى از بزرگترین مصیبتهاى حضرت ، همین بود كه صداى دردآلود كودكان خود را مى شنید كه بانگ ((العطش ))، ((العطش )) سرداده بودند. از شنیدن ناله آنان ، و از دیدن صحنه هولناك لبهاى خشكیده اطفال و رنگِ پریده آنان و خشك شدن شیرهاى مادران ، قلب امام درهم فشرده مى شد.
((انور جندى )) این صحنه فاجعه آمیز را چنین تصویر مى كند: ((گرگان درنده از آب بهره مندند، لیكن خاندان نبوت تشنه لب هستند. چقدر ستم است كه شیر، تشنه بماند، در حالى كه سالم است و اعضایش استوار. اطفال حسین در صحرا مى گریند، پروردگارا! پس فریادرسى كجاست )).(65)
خداوند رحم و مروت را از آنان گرفته بود، پس انسانیت خود را منكر شدند و تمامى ارزشها و عرفها را زیر پا گذاشتند.
هیچ یك از شرایع و ادیان ، اجازه نمى دهند آب بر زنان و كودكان منع گردد و همه مردم را در آن شریك و برابر مى دانند. شریعت اسلامى نیز این مطلب را تاءیید كرده و آن را حق طبیعى هر انسانى دانسته است . ولى سپاه اموى به دستورات اسلام اهمیتى نداد و آب را بر خاندان وحى و نبوت بست .
یكى از مسخ شدگان به نام ((مهاجر بن اوس )) سرخوش از این پلیدى و نامردمى ، متوجه حضرت شد و با صداى بلند گفت :
((اى حسین ! آیا آب را مى بینى كه چگونه موج مى زند؟ به خدا قسم ! از آن نخواهى چشید تا آنكه در كنارش جان دهى ...)).(66)
((عمرو بن حجاج )) نیز گویى به غنیمتى یا مكنتى دست یافته باشد، با خوشحالى به طرف حضرت دوید و فریاد زد:
((اى حسین ! این فرات است كه سگان ، چهارپایان و گُرازها از آن مى نوشند. به خدا سوگند! از آن جرعه اى نخواهى نوشید تا آنكه ((حمیم )) را در آتش ‍ دوزخ بنوشى )).(67)
این ناجوانمرد از همان كسانى است كه به امام نامه نوشتند و خواستار آمدن ایشان به كوفه شدند.
یكى دیگر از اوباش كوفه به نام ((عبداللّه بن حصین ازدى )) با صدایى كه جاسوسان پسر مرجانه بشنوند و بدین ترتیب به جوایز طاغوت كوفه دست پیدا كند، گفت :
((اى حسین ! آیا به این آب كه به شفافیت آسمان است مى نگرى ؟ به خدا قسم ! از آن قطره اى نخواهى نوشید، تا آنكه از تشنگى بمیرى )).
امام دست به دعا برداشت و او را نفرین كرد:
((پروردگارا! او را با تشنگى بمیران و هرگز او را نیامرز)).(68)
این مسخ ‌شدگان همچنان در تباهى پیش رفتند و در درّه هولناك جنایات و گناهان كه از آن راه گریزى نیست سقوط كردند.
سقایت عباس (ع ) 
هنگامى كه حضرت ابوالفضل ، تشنگى كشنده اهل بیت و اطفال برادرش را دید، از درد و خشم آتش گرفت پس آن شخصیّت والا بر آن شد تا براى به دست آوردن آب ، به زور متوسل گردد. سى سوار و بیست پیاده همراه این شهامت مجسم به راه افتادند. با خود بیست مشك آب برداشتند و راه ((شریعه فرات )) را پیش گرفتند. ((نافع بن هلال مرادى )) كه از اصحاب بزرگ حضرت امام حسین بود، پیشاپیش آنان مى تاخت . عمرو بن حجاج زبیدى كه از جنایتكاران جنگ كربلا و مسؤ ول نگهبانى از فرات بود، راه را بر نافع گرفت و از او پرسید:
به چه كار آمده اى ؟
آمده ایم آبى را كه ما را از آن بازداشته اى بنوشیم .
بنوش ، گوارایت .
آیا من بنوشم ولى حسین و دیگر اصحابش كه مى بینى تشنه باشند؟!
براى آنان نمى شود آب برد، ما را اینجا گذاشته اند تا آنان را از آب منع كنیم .
اصحاب قهرمان امام ، توجهى به او نكردند، سخنان او را به مسخره گرفتند و براى برداشتن آب به سمت فرات رفتند.
((عمرو بن حجاج )) با جماعتى از سپاهیانش بر آنان تاختند، لیكن قهرمان كربلا ابوالفضل و نافع ، حمله آنان را دفع كردند و مشكها را پر نموده و به فرماندهى ابوالفضل ، به مكان خود بازگشتند. در این درگیرى ، از هیچ طرف ، كسى كشته نشد.
ابوالفضل ، تشنگان اهل بیت را آب نوشاند و آنان را از تشنگى نجات داد. از آن روز، حضرت ملقّب به ((سقّا)) شد، كه از مشهورترین و محبوبترین القاب حضرت است و مردم ایشان را بیشتر با این لقب مى شناسند.(69)
امان براى عباس (ع ) 
((شمر بن ذى الجوشن )) پلید و پست ، از اربابش پسر مرجانه ، امانى براى عباس و دیگر برادران بزرگوارش گرفت به گمان اینكه بدین ترتیب آنان را مى فریبد و از یارى برادرشان بازمى دارد و در نتیجه سپاه امام را تضعیف مى كند؛ زیرا آنان از دلیرترین جنگاوران عرب هستند.
شمر، با این نیت ، پارس كنان به طرف سپاه امام تاخت و در برابر آن ایستاد و فریاد زد:
((خواهر زادگان ما، عباس و برادرانش كجا هستند؟)).
آن رادمردان چون شیران از جا جهیدند و گفتند:
((اى پسر ذى الجوشن ! چه مى خواهى ؟)).
شمر در حالى كه محبت دروغینى نشان مى داد، چنین مژده داد:
((برایتان امان آورده ام )).
سخن او چون نیشى ، آنان را منزجر كرد، پس با خشم و برافروختگى فریاد زدند:
((خداوند تو را و امانت را لعنت كند! آیا به ما امان مى دهى ، ولى پسر دخت پیامبر خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) امان نداشته باشد؟!)).(70)
آن پلید، سرخورده بازگشت ، پنداشته بود این بزرگان و برادران امام مانند یاران خودش هستند؛ مسخ ‌شدگانى كه وجدانهاى خود را به ((ثمن بخس )) به ابن زیاد فروختند و زندگى خود را به شیطان بخشیدند. ولى ندانست كه برادران حسین ، اسوه هاى تاریخند كه كرامت انسانى را بنا كردند و براى انسان ، افتخار بزرگى به ارمغان آوردند.

http://media.afsaran.ir/siAtdO_535.jpg
شهادت ابوالفضل (ع) 
هنگامى كه ابوالفضل ، تنهایى برادر، كشته شدن یاران و اهل بیتش را كه هستى خود را به خداوند ارزانى داشتند، دید، نزد او شتافت و از او رخصت خواست تا سرنوشت درخشان خود را دنبال كند. امام به او اجازه نداد و با صدایى حزین فرمود:
((تو پرچمدار من هستى !)).
امام با بودن ابوالفضل ، احساس توانمندى مى كرد؛ زیرا عباس به عنوان نیروى بازدارنده و حمایتگر در كنار او عمل مى كرد و ترفند دشمنان را خنثى مى نمود. ابوالفضل با اصرار گفت :
((از دست این منافقین سینه ام تنگ شده است ، مى خواهم انتقام خون برادرانم را از آنان بگیرم )).
آرى ، هنگامى كه برادرانش ، عموزادگانش و دیگر افراد كاروان را چون ستارگانى در خون نشسته دید كه بر صحرا فتاده اند و جسدهاى پاره پاره آنان دل را به درد مى آورد، قلبش فشرده شد و از زندگى بیزار گشت . لذا بر آن شد كه انتقام آنان را بگیرد و به آنان بپیوندد.
امام از برادرش خواست براى اطفالى كه تشنگى ، آنان را از پا درآورده است ، آب تهیه كند. آن دلاور بزرگوار نیز به طرف آن مسخ شدگان هم آنان كه دلهایشان تهى از مهربانى و عطوفت بود رفت ، آنان را پند داد، از عذاب و انتقام الهى برحذر داشت و سپس سخن خود را متوجه عمر سعد كرد و گفت :
((اى پسر سعد! این حسین فرزند دختر پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله ) است كه اصحاب و اهل بیتش را كشته اید و اینك خانواده و كودكانش تشنه اند، آنان را آب دهید كه تشنگى ، جگرشان را آتش زده است . و این حسین است كه باز مى گوید: مرا واگذارید تا به سوى ((روم )) یا ((هند)) بروم و حجاز و عراق را براى شما بگذارم )).
سكوتى هولناك نیروهاى پسر سعد را فرا گرفت ، بیشترشان سر فرو افكندند و آرزو كردند كه به زمین فرو روند.
پس شمر بن ذى الجوشن پلید و ناپاك ، چنین پاسخ داد:
((اى پسر ابوتراب ! اگر سطح زمین همه آب بود و در اختیار ما قرار داشت ، قطره اى به شما نمى دادیم تا آنكه تن به بیعت با یزید بدهید)).
دنائت طبع ، پست فطرتى و لئامت ، این ناجوانمرد را تا بدین درجه از ناپاكى تنزل داده بود. ابوالفضل به سوى برادر بازگشت ، طغیان و سركشى آنان را بازگو كرد، صداى دردناك كودكان را شنید كه آواى العطش سرداده بودند، لبهاى خشكیده و رنگهاى پریده آنان را دید و مشاهده كرد كه از شدت تشنگى در آستانه مرگ هستند، هراسان شد؛ دریاى درد، در اعماق وجود حضرت موج مى زد، دردى كوبنده خطوط چهره اش را درهم كشید و با شجاعت به فریادرسى آنان برخاست ؛ مشك را برداشت ، بر اسب نشست ، به طرف شریعه فرات تاخت ، با نگهبانان درآویخت ، آنان را پراكنده ساخت ، حلقه محاصره را درهم شكست و آنجا را در اختیار گرفت . جگرش از شدت تشنگى چون اخگرى مى سوخت ، مشتى آب برگرفت تا بنوشد، لیكن به یاد تشنگى برادرش و بانوان و كودكان افتاد، آب را ریخت ، عطش خود را فرونشاند و گفت :
((اى نفس ! پس از حسین ، پست شو و پس از آن مباد كه باقى باشى ، این حسین است كه جام مرگ مى نوشد ولى تو آب خنك مى نوشى ، به خدا این كار خلاف دین من است )).(118)
انسانیت ، این فداكارى را پاس مى دارد و این روح بزرگوار را كه در دنیاى فضیلت و اسلام مى درخشد و زیباترین درسها را از كرامت انسانى به نسلهاى مختلف مى آموزد، بزرگ مى شمارد.
این ایثار كه در چهار چوب زمان و مكان نمى گنجد از بارزترین ویژگیهاى آقایمان ابوالفضل بود. شخصیت مجذوب حضرت و شیفته امام نمى توانست بپذیرد كه قبل از برادر آب بنوشد. كدام ایثار از این صادقانه تر و والاتر است ؟!
قمر بنى هاشم ، سرافراز، پس از پر كردن مشك آب ، راه خیمه ها را در پیش گرفت و این عزیزترین هدیه را كه از جان گرامیتر مى داشت با خود حمل مى كرد. در بازگشت ، با دشمنان خدا و انسانهاى بى مقدار، درآویخت ، او را از همه طرف محاصره كردند و مانع از رساندن آب به تشنگان خاندان نبوت شدند. حضرت با خواندن رجز زیر، آنان را تار و مار كرد و بسیارى را كشت :
((از مرگ هنگامى كه روى آورد بیمى ندارم ، تا آنكه میان دلاوران به خاك افتم ، جانم پناه نواده مصطفى باد! منم عباس كه براى تشنگان آب مى آورم و روز نبرد از هیچ شرى هراس ندارم )).(119)
با این رجز، دلیرى بى مانند خود را آشكار ساخت ، بى باكى خود را از مرگ نشان داد و گفت كه : با چهره خندان براى دفاع از حق و جانبازى در راه برادر به استقبال مرگ خواهد شتافت . سر افراز بود از اینكه مشكى پرآب براى تشنگان اهل بیت مى برد.
سپاهیان از برابر او هراسان مى گریختند، عباس آنان را به یاد قهرمانیهاى پدرش ، فاتح خیبر و درهم كوبنده پایه هاى شرك ، مى انداخت ؛ لیكن یكى از بزدلان و ناجوانمردان كوفه در كمین حضرت نشست و از پشت به ایشان حمله كرد و دست راستشان را قطع كرد؛ دستى كه همواره بر سر محرومان و ستمدیدگان بود و از حقوق آنان دفاع مى كرد. قهرمان كربلا این ضربه را به هیچ گرفت و به رجزخوانى پرداخت :
((به خدا قسم ! اگر دست راستم را قطع كردید، من همچنان از دینم دفاع خواهم كرد و از امام درست باور خود، فرزند پیامبر امین و پاك ، حمایت خواهم نمود)).(120)
با این رجز، اهداف بزرگ و آرمانهاى والایى را كه به خاطر آنها مى جنگید، نشان داد و روشن كرد كه براى دفاع از اسلام و امام مسلمانان و سید جوانان بهشت ، پیكار مى كند.
اندكى دور نشده بود كه یكى دیگر از ناجوانمردان و پلیدان كوفه به نام ((حكیم بن طفیل ))دركمین حضرت نشست و دست چپ ایشان را قطع كرد.حضرت به گفته برخى منابع مشك را به دندان گرفت و بدون توجه به خونریزى و درد بسیار، براى رساندن آب به تشنگان اهل بیت شروع به دویدن كرد.
حقیقتاً این بالاترین مرحله شرف ، وفادارى و محبت است كه انسانى از خود نشان مى دهد. در حالى كه مى دوید تیرى به مشك اصابت كرد و آب آن را فروریخت . سردار كربلا ایستاد، اندوه او را فراگرفت ، ریخته شدن آب برایش ‍ سنگین تر از جدا شدن دستانش بود. ناگهان یكى از آن پلیدان به حضرت حمله ور شد و با عمود آهنین بر سر ایشان كوفت ، فرق ایشان شكافت و حضرت بر زمین افتاد، آخرین سلام و درودش را براى برادر فرستاد:
((یا اباعبداللّه ! سلامم را بپذیر)).
باد،صداى عباس رابه امام رساند،قلبش شرحه شرحه شد،دلش ازهم گسیخت ، به طرف علقمه شتافت ، با دشمنان درآویخت ، بر سر پیكر برادر ایستاد، خود را بر روى او انداخت با اشكش او را شستشو داد و با قلبى آكنده از درد و اندوه گفت :
((آه ! اینك كمرم شكست و راهها بر من بسته شد و دشمنشاد شدم )).
امام با اندامى درهم شكسته ، نیرویى فروریخته و آرزوهایى بر باد رفته به برادرش خیره شد و آرزو كرد قبل از او به شهادت رسیده باشد. ((سید جعفر حلى )) حالت امام را در آن لحظات ، چنین وصف كرده است :
((حسین به طرف شهادتگاه عباس رفت در حالى كه چشمانش از خیمه ها تا آنجا را كاوش مى كرد. جمال برادر رانهان یافت ، گویى ماه شب چهارده كه زیر نیزه ها شكسته نهان باشد، بر پیكر او افتاد و اشكش زمین را گلگون كرد. خواست او را ببوسد، لیكن جایى در بدن او در امان از زخم سلاح نیافت تا ببوسد، فریادى كشید كه در صحرا پیچید و سنگهاى سخت را از اندوهش به درد آورد:
برادرم ! بهشت بر تو مبارك باد، هرگز گمان نداشتم راضى شوى كه در تنعم باشى و من مصیبت تو را ببینم .
برادرم ! دیگر چه كسى دختران محمد را حمایت خواهد كرد، كه ترحم مى خواهند لیكن كسى به آنان رحم نمى كند.
پس از تو نمى پنداشتم كه دستانم از كار بیفتد، چشمانم نابینا شود و كمرم بشكند.
براى غیر تو سیلى به گونه مى نوازند و اینك براى تو است كه با شمشیرهاى آخته به پیشانیم كوبیده مى شود.
میان شهادت جانگداز تو و شهادت من ، جز آنكه تو را مى خوانم و تو از نعیم بهره مندى ، فاصله اى نیست .
این شمشیر تو است ، دیگر چه كسى با آن ، دشمنان را خوار مى كند؟! این پرچم توست ، دیگر چه كسى با آن پیش خواهد رفت ؟! برادرم ! مرگ فرزندانم را بر من سبك كردى و زخم را تنها زخم دردناكتر، تسكین مى دهد)).(121)
این شعر توصیف دقیقى است از مصایبى كه امام پس از فقدان برادر، به آنها دچار شدند. شاعر دیگرى به نام ((حاج محمد رضا ازدى )) وضعیت امام را چنین توصیف مى كند:
((خود را بر او انداخت درحالى كه مى گفت :
امروز شمشیر از كف افتاد، امروز سردار سپاه از دست رفت ، امروز راه یافتگان ، امام خود را از دست دادند، امروز جمعیت ما پریشان شد. امروز پایه ها از هم گسیخت ، امروز چشمانى كه با بودنت به خواب نمى رفتند آرام گرفتندوخوابیدندوچشمانى كه به راحتى مى خوابیدند از خفتن محروم شدند.
اى جان برادر! آیا مى دانى كه پس از تو لئیمان بر تو تاختند و یورش ‍ آوردند، گویى آسمان به زمین آمده است یا آنكه قله هاى كوهها فرو ریخته است ، لیكن یك چیز مصیبت تو را برایم آسان مى كند؛ اینكه به زوردى به تو ملحق مى شوم و این خواسته پروردگار داناست )).(122)
با این همه هرچه شاعران و نویسندگان بگویند و بنویسند، نمى توانند ابعاد مصیبت امام ، رنج و اندوه كمرشكن و سوگ او را كاملاً تصویر كنند. نویسندگان مقتلها نقل مى كنند امام هنگامى كه از كنار پیكر برادر برخاست ، نمى توانست قدم بردارد و شكست برایشان عارض شده بود، لیكن حضرت صبور بود، با چشمانى اشكبار به طرف خیمه ها رفت ، سكینه به استقبالش آمد و گفت :
((عمویم ابوالفضل كجاست ؟)).
امام غرق گریه شد و با كلماتى بریده بریده از شدت گریه خبر شهادت او را داد. سكینه دهشت زده مویه اش بلند شد. هنگامى كه نواده پیامبر اكرم ، زینب كبرى ( علیها السّلام ) از شهادت برادرش كه همه گونه خدمتى به خواهر كرده بود، مطلع شد، دست بر قلب آتش گرفته خود نهاد و فریاد زد: ((آه برادرم ! آه عباسم ! چقدر فقدانت بر ما سنگین است واى از این فاجعه ! واى از این سوگ بزرگ !)).
زمین از شدت گریه و مویه لرزیدن گرفت و بانوان حرم كه یقین به فقدان برادر یافته بودند، سیلى به گونه ها نواختند. سوگوار اندوهگین ، پدر شهیدان نیز در غم و سوگ آنان شریك شد و گفت :
((یا اباالفضل ! چقدر فقدانت بر ما سنگین است !)).
امام پس از فقدان برادر كه در نیكى و وفادارى مانندى نداشت ، احساس ‍ تنهایى و بى كسى كرد. فاجعه مرگ برادر، سخت ترین فاجعه اى بود كه امام را غمین كرد و او را از پا انداخت .
بدرود، اى قمر بنى هاشم !
بدرود، اى سپیده هر شب !
بدرود، اى سمبل وفادارى و جانبازى !
سلام بر تو! روزى كه زاده شدى ، روزى كه شهید شدى و روزى كه زنده ، برانگیخته مى شوى .

منبع:کتاب زندگانی حضرت ابولفضل

سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان (عج) 3 صلوات

منو جدا شدن از کوی تو خدا نکند


نوع مطلب : امام رضا(ع)، اهلبیت (ع)، اشعار، مراسمات، ماههای قمری، شهدا، 
برچسب ها : حضرت ابالفضل، حضرت عباس، امام حسین، کربلا، علقمه، امام زمان، ابوالفضل هوشیاری،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
<<<< از ما حمایت کنید >>>>

کلیک کن....