تبلیغات
ذاکر اهلبیت ابوالفضل هوشیاری - حضرت علی اکبر
 
ذاکر اهلبیت ابوالفضل هوشیاری
کربلایی ابوالفضل هوشیاری(منو جدا شدن از کوی تو خدا نکند )
درباره وبلاگ


کربلایی ابوالفضل هوشیاری

مدیر وبلاگ : 1001
سه شنبه 7 آبان 1392
کوفیان

هرچه داشتند

رو کردند تا

تا شباهتی

بین تو با پیامبر نماند

فقطعوه بسیوفهم اربا اربا

http://multimedia.mehrnews.com/original/2012/06/815870.jpg

پیکرت مانند تسبیحی است که از هم وا شده

 تیغ و تیر و نیزه روی بیت بیتت جا شده

 طعنه و زخم زبان قد تو را خم کرده است

 قد تو حالا شبیه مادرم زهرا شده ...

 آن قدر روی تنت شمشیر و نیزه تاخته...

 قد تو رعنای من، رعناتر از طوبی شده

 مادری پهلو شکسته رو به رویت آمده

 کوچه، سیلی، میخ در معنا شده

 واژه های بر زبانم کمتر از حد تواند

 برکهٔ شعرم به شوق نام تو دریا شده

ویژه نامه در ادامه مطلب
جهاد و شهادت حضرت على اكبر علیه السّلام  
آن شبیه رسول ، قدم شجاعت در میدان سعادت نهاد و با آن گروه بى باك به جنگ پرداخت و خاطره ها را اندوهناك گردانید و نونهال بوستان امامت جنگى كرد به غایت سخت و جمعى كثیر از آن اَشْقیاء
نگونبخت را به خاك هلاك انداخت . سپس به خدمت پدربزرگوار آمد و گفت : اى پدر! تشنگى مرا كشت و سنگینى اسلحه آهنین مرا به تَعَب افكند، آیا راهى به سوى حصول شربتى از آب هست ؟ حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام هم به گریه افتاد و فریاد وا غَوْثاهُ برآورد و فرمود: اى فرزند عزیزم ! اندكى دیگر به كار جنگ باش كه به زودى جدّت حضرت محمد صلّى اللّه علیه و آله را ملاقات خواهى نمود و ایشان از جام سرشار كوثر شربتى به تو خواهد داد كه پس از آن هرگز روى تشنگى نبینى و احساس ‍ عطش ننمایى .
حضرت على اكبر به سوى میدان برگشت و جنگى عظیم نمود كه بالاتر از آن تصوّر نتوان كرد و داد شجاعت بداد در آن حال ((مُنْقذ بن مُرّه عبدى )) تیرى به جانب آن فرزند رشید سیّدالشهداء، افكند كه از صدمه آن تیر بر روى زمین افتاد و فریاد برآورد: ((یا اَبَتاهُ! عَلَیْكَ...))؛ یعنى پدر جان ، سلام من بر تو باد! اینك جدّم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله است كه به تو سلام مى رساند و مى فرماید: زود به نزد ما بیا. على اكبر این بگفت و فریاد زد و جان برجان آفرین تسلیم نمود. چون آن جوان این دنیاى فانى را مشتاقانه وداع نمود، حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام بر بالین ایشان آمد وگونه صورت خود را برگونه صورت او گذارد و فرمود: خدا بكُشد آن كسانى را كه تو را كشتند، چه بسیار جراءت و گستاخى نمودند برخداى متعال و بر شكستن حرمت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، ((عَلَى الدُّنیا بَعْدَكَ الْعَفا))؛ پس از تو، خاك بر سر این دنیا!
راوى گوید: در این هنگام زینب خاتون صلّى اللّه علیه و آله از خیمه بیرون دوید در حالتى كه ندا مى كرد: یا حَبیباهُ یَابْنَ اءَخاهُ! پس آن مخدّره آمد و خود را بر روى بدن پاره پاره على اكبر افكند، امام حسین علیه السّلام تشریف آورد و خواهر را از روى جنازه على اكبر بلند كرد به نزد زنان برگردانید.

پس از آن یكایك مردان اهل بیت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله یكى بعد از دیگرى روانه میدان گردیدند تا آنكه جماعتى از ایشان به دست آن بدكیشان به درجه رفیع شهادت رسیدند. پس حضرت سیدالشهداء علیه السّلام آواز به صیحه و فریاد بلند نمود و فرمود: اى عموزادگان من ! و اى اهل بیت من ! صبورى و شكیبایى را شعار خود سازید و متحمّل بار محنت ، باشید؛ به خدا سوگند كه پس از این روز هرگز روى خوارى به خود نخواهید دید. راوى گوید: در این هنگام جوانى بیرون خرامید كه در حُسن صورت و درخشندگى منظر به مثابه پاره ماه بود، با آن گروه بدخواه و بى دین ، به كار جنگ پرداخت . ابن فضیل اَزْدى مَیْشوم ضربتى بر فرق آن مظلوم ، زد كه فرق او راشكافت و آن جوان از مركب به صورت ، روى زمین افتاد و فریاد یا عَمّاهُ برآورد. پس امام علیه السّلام مانند باز شكارى ، خود را به میدان رسانید و همچون شیر خشمناك بر آن لعین بى باك ، حمله نمود و با شمشیر، ضربتى بر اَّن ناپاك ، فرود آورد و آن وَلَدُالزّنا بازوى خود را سپر شمشیر امام علیه السّلام نموده و دست نحس اش از مِرْفق قطع گردید و آن لعین فریاد بلندى برآورد كه همه لشكر فریاد او را شنیدند.

كوفیان بى دین بر امام مبین ، حمله آوردند تا آن لعین را از چنگال شیر بیشه هیجا رها نمایند ولى آن ملعون پایمال سُمّ اسبان گردید و روح نحس اش به جانب نیران دوید. راوى گوید: چون غبار فرو نشست دیدم كه حسین علیه السّلام بر بالاى سر آن جوان ایستاده و او پاهاى خود را بر زمین مى مالید و امام مى فرمود: از رحمت خدا دور باشند آن گروهى كه تو را كشتند و آنان كه در روز قیامت جدّ و پدر تو با ایشان دشمنى خواهند نمود. سپس فرمود: به خدا قسم ! گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و او نتواند تو را جواب دهد و هرگاه بخواهد جواب دهد دیگر دیر شده و فایده اى نبخشد. به خدا قسم كه امروز آن روزى است كه خون ریزى در آن بسیار و فریاد رسى ، اندك است . سپس حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام جنازه آن جوان را بر سینه خود گرفت و در میان شهداى بنى هاشم بر روى زمین قرار داد.
راوى گوید: چون امام مظلومان قتلگاه جوانان و دوستان خود را مشاهده فرمود كه همه بر روى خاك افتاده اند و جان به جان آفرین سپرده اند تصمیم عزم فرمود كه با نفس نفیس با گروه بد نهاد، جهاد نماید و نداى بى كسى در داد كه آیا كسى هست كه از حرم رسول پروردگار عالمیان ، دفع شرّ یاغیان و ظالمان نماید؟ آیا خداپرستى هست كه در یارى ما اهل بیت از خداى متعال بترسد و ما را تنها نگذارد؟
آیا فریادرسى هست ك به فریادرسى ما امید لقاى پروردگار را داشته باشد؟ آیا اعانت كننده اى هست كه به واسطه یارى ما، به ما
امیدوار شود به ثوابها و اجرى كه در نزد خداى تعالى موجود است ؟
منبع: لهوف

جناب ابوالحسن على بن الحسین الاكبر سلام اللّه علیه

مادَر آن جناب ، لیلى بنت اءبى مرّة بن عروة بن مسعود ثقفى است ، و عروة بن مسعود یكى از سادات اربعه در اسلام و از عظماى معروفین است و او را مثل صاحب یاسین و شبیه ترین مردم به عیسى بن مریم گفته اند.و على اكبر علیه السّلام جوانى خوش صورت و زیبا در طلاقت لسان و صباحت رخسار و سیرت و خلقت اَشْبَه مردم بود به حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلّم ، شجاعت از على مرتضى علیه السّلام داشت ، و به جمیع محامد و محاسن معروف بود چنانكه ابوالفَرج از مغیره روایت كرده كه یك روز معاویه در ایّام خلافت خویش گفت : سزاوارتر مردم به امر خلافت كیست ؟ گفتند: جز تو كسى را سزاوارتر ندانیم ، معاویه گفت : نه چنین است بلكه سزاوارتر براى خلافت على بن الحسین علیه السّلام است كه جدّش رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم است ،

و جامع است شجاعت بنى هاشم و سخاوت بنى امیّه و حسن منظر و فخر و فخامت ثقیف را.(216)
بالجمله ؛ آن نازنین جوان عازم میدان گردید، و از پدر بزرگوار خود رخصت جهاد طلبید، حضرت او را اذن كارزار داد. على علیه السّلام چون به جانب میدان روان گشت آن پدر مهربان نگاه ماءیوسانه به آن جوان كرد و بگریست و محاسن شریفش را به جانب آسمان بلند كرد و گفت :

اى پروردگار من ! گواه باش بر این قوم هنگامى كه به مبارزت ایشان مى رود جوانى كه شبیه ترین مردم است در خِلقت و خُلق و گفتار با پیغمبر تو، و ما هر وقت مشتاق مى شدیم به دیدار پیغمبر تو نظر به صورت این جوان مى كردیم ، خداوندا! بازدار از ایشان بركات زمین را و ایشان را متفرّق و پراكنده ساز و در طُرق متفرّقه بیفكن ایشان را و والیان را از ایشان هرگز راضى مگردان ؛ چه این جماعت ما را خواندند كه نصرت ما كنند چون اجابت كردیم آغاز عدوات نمودند و شمشیر مقاتلت بر روى ما كشیدند. آنگاه بر ابن سعد صیحه زد كه چه مى خواهى از ما، خداوند قطع كند رحم ترا و مبارك نفرماید بر تو امر ترا و مسلّط كند بر تو بعد از من كسى را كه ترا در فراش بكشد براى آنكه قطع كردى رحم مرا و قرابت مرا با رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم مراعات نكردى ، پس به صوت بلند این آیه مباركه را تلاوت فرمود:
(اِنَّ اللّهَ اصْطفى آدمَ وَنُوحاً وَ آلَ اِبراهیمَ وَ آلَ عِمرانَ عَلىَ العالَمینَ ذُرِّیَةً بَعضُها مِن بَعضٍ وَاللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ.)(217)
و از آن سوى جناب على اكبر علیه السّلام چون خورشید تابان از افق میدان طالع گردید و عرصه نبرد را به شعشه طلعتش كه از جمال پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم خبر مى داد منوّر كرد

ذَكَروُا بِطَلْعَتِهِ النَّبىَّ فَهَلَّلوُا
لَمّا بَدا بَیْنَ الصُّفُوفِ وَ كَبَّرَوُا
فَافْتَنَّ فیهِ الناظِرُونَ فَاِصْبَعٌ
یُؤْمى اِلَیْهِ بِها وَ عَیْنٌ تَنْظُرُوا
پس حمله كرد، و قوّت بازویش كه تذكره شجاعت حیدر صفدر مى كرد در آن لشكر اثر كرد و رَجز خواند:

اَنَا عَلىُّ بْنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلی
نَحْنُ وَبَیْتِ اللّهِ اءَوْلى بِالنَّبِىِّ
اَضْرِبُكُمْ بِالسَّیْفِ حَتّى یَنْثَنی
ضَرْبَ غُلامٍ هاشِمِىّ عَلَوِی
وَ لا یَزالُ الْیَوْمَ اَحْمی عَن اَبی
تَا للّهِ لا یَحْكُمُ فینَا ابْنُ الدَّعی (218)
همى حمله كرد و آن لئیمان شقاوت انجام را طعمه شمشیر آتشبار خود گردانید. به هر جانب كه روى مى كرد گروهى را به خاك هلاك مى افكند، آن قدر از ایشان كشت تا آنكه صداى ضجّه و شیون از ایشان بلند شد، و بعضى روایت كرده اند كه صد و بیست تن را به خاك هلاك افكند. این وقت حرارت آفتاب و شدّت عطش و كثرت جراحت و سنگینى اسلحه او را به تعب در آورد، على اكبر علیه السّلام از میدان به سوى پدر شتافت عرض كرد كه اى پدر! تشنگى مرا كشت و سنگینى اسلحه مرا به تعَب عظیم افكند آیا ممكن است كه به شربت آبى مراسقایت فرمائى تا در مقاتله با دشمنان قوّتى پیدا كنم ؟ حضرت سیلاب اشك از دیده بارید و فرمود: واغَوْثاه ! اى فرزند مقاتله كن زمان قلیلى پس زود است كه ملاقات كنى جدّت محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را پس سیراب كند ترا به شربتى كه تشنه نشوى هرگز. و در روایت دیگر است كه فرمود اى پسرك من ! بیاور زبانت را، پس زبان علىّ را در دهان مبارك گذاشت و مكید و انگشتر خویش را بدو داد و فرمود كه در دهان خود بگذار و برگرد به جهاد دشمنان .
فَاِنّى اَرْجُواَنَّكَ لا تُمسْى حَتّى یَسْقیكَ جَدُّكَ بِكَاْسِه الاَْوْفى شَرْبَةً لا تَظْمَأُ بَعْدَها اَبَداً(219)
پس جناب على اكبر علیه السّلام دست از جان شسته ودل بر خداى بسته به میدان برگشت واین رَجَر خواند:
شعر :
الْحَربُ قَدْبانَتْ لَهاَالْحَقائقُ
وَظَهَرَتْ مِنْ بَعْدِها مَصادِقُ
وَاللّهِرَبِّ الْعَرْشِشعر :لانُفارقُ
جُمُوعَكُمْ اَوْتُغْمَدَ الْبَوارِقُ
پس خویشتن را در میان كفّار افكند واز چپ وراست همى زد وهمى كشت تا هشتاد تن را به درك فرستاد، این وقت مُرّة بن مُنْقِذ عبدى لعین فرصتى به دست كرده شمشیرى بر فرق همایونش زد كه فرقش شكافته گشت و ازكارزار افتاد. و
موافق روایتى مرة بن منقذ چون على اكبر علیه السّلام را دید كه حمله مى كند و رجز مى خواند گفت : گناهان عرب بر من باشد اگر عبور این جوان از نزد من افتاد پدرش را به عزایش ننشانم ، پس همین طور كه جناب على اكبر علیه السّلام حمله مى كرد به مرّة بن منقذ برخورد، مرّه لعین نیزه بر آن جناب زد و او را از پاى درآورد. و به روایت سابقه پس ‍ سواران دیگر نیز على را به شمشیرهاى خویش مجروح كردند تا یك باره توانائى از او برفت دست در گردن اسب درآورد و عنان رها كرد اسب ، او را در لشكر اعداء از این سوى بدان سوى مى برد و به هر بى رحمى كه عبور مى كرد زخمى بر على مى زد تا اینكه بدنش را با تیغ پاره پاره كردند.(220)
وَ قالَ اَبُوالْفَرَجُ وَ جَعَلَ یَكِرُّ بَعْدَ كَرَّةَ حتّى رُمِىَ بِسَهْمٍ فَوَقَعَ فى حَلْقِهِ فَخَرَقَهُ وَ اَقْبَلَ یَنْقَلِبُ فى دَمِهِ.
وبه روایت ابوالفرج همین طور كه شهزاده حمله مى كرد بر لشكر تیرى به گلوى مباركش رسید وگلوى نازنینش را پاره كرد. آن جناب از كار افتاد ودرمیان خون خویش مى غلطیدودراین اوقات تحمّل مى كرد، تاآنگاه كه رُوح به گودى گلوى مباركش رسید و نزدیك شد كه به بهشت عنبر سرشت شتابد صدا بلند كرد.
یااَبَتاه عَلَیْكَ مِنّىِ السَّلامُ هذا جَدّی رَسُولُ اللّهِ یَقْرَؤُك السَّلام وَیَقوُلُ عَجّلِ الْقُدُومَ اِلَیْنا.(221) وبه روایت دیگر ندا كرد:
یااَبَتاه هذا جدّى رَسُولُ اللّهِ صلى اللّه علیه و آله قَدْسَقانى بِكَاْسِهِ اْلاَوْفى شَرْبَةً لااَظْمَاُ بَعْدَها اَبَدا وَهُوَ یَقوُلُ: اَلْعَجَلَ اَلْعَجَلَ فَاِنَّ لَكَ كَاءْسا مَذْخوُرَةً حَتّى تَشْرِبَهَا السّاعَة ؛
یعنى اینك جدّمن رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم حاضر است ومرا از جام خویش شربتى سقایت فرمود كه هرگز پس از آن تشنه نخواهم شد ومى فرماید: اى حسین ! تعجیل كن در آمدن كه جام دیگر از براى توذخیره كرده ام تا دراین ساعت بنوشى . پس حضرت سیّدالشّهداء علیه السّلام بالاى سر آن كشته تیغ ستم وجفاآمد، به روایت سیّدبن طاوس صورت برصورت اونهاد. شاعرگفته :
شعر :
چهر عالمتاب بنهادش به چهر
شد جهان تار از قران ماه ومهر
سر نهادش بر سر زانوى ناز
گفت كاى بالیده سرو سرفراز
این بیابان جاى خواب نازنیست
كایمن از صیّاد تیر اندازنیست
تو سفر كردى وآسودى زغم
من در این وادى گرفتاراَلم
و فرمود خدا بكشد جماعتى راكه ترا كشتند، چه چیزایشان را جرى كرده كه از خدا و رسول نترسیدند و پرده حرمت رسول را چاك زدند، پس ‍ اشك از چشمهاى نازنینش جارى شد وگفت : اى فرزند! عَلَى الدُّنْیا بَعدَك الْعَفا؛ بعدازتو خاك بر سر دنیا و زندگانى دنیا. شیخ مفید رحمه اللّه فرموده : این وقت حضرت زینب علیهاالسّلام از سراپرده بیرون آمد وباحال اضطراب و سرعت به سوى نعش جناب على اكبر مى شتافت و ندبه بر فرزند برادر مى كرد، تا خود را به آن جوان رسانید وخویش را بر روى او افكند، حضرت سر خواهر را از روى جسد فرزند خویش بلند كرد و به خیمه اش باز گردانید و رو كرد به جوانان هاشمى و فرمود كه بردارید برادر خود را؛ پس جسد نازنینش ‍ را از خاك برداشتند و در خیمه اى كه درپیش روى آن جنگ مى كردند گذاشتند. (222)
مؤ لّف گوید: كه در باب حضرت على اكبر علیه السّلام دو اختلاف است :
یكى : آنكه در چه وقت شهید گشته ، شیخ مفید وسیّدبن طاوس وطبرى وابن اثیر وابو الفَرَج وغیره ذكر كرده اند (223)كه اوّل شهید از اهل بیت علیهماالسّلام على اكبر بوده و تاءیید مى كند كلام ایشان را زیارت شهداء معروفه اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَوَّلَ قَتیلٍ مِنْ نَسْلِ خَیْرِ سَلیلٍ ولكن بعضى از ارباب مقاتل اوّل شهید از اهل بیت را عبداللّه بن مسلم گرفته اند و شهادت على اكبر را در اواخر شهداء ذكر كرده اند.
دوم : اختلاف در سنّ شریف آن جناب است كه آیا در وقت شهادت هیجده ساله یا نوزده ساله بوده و از حضرت سیّد سجّاد علیه السّلام كوچكتر بوده یا بزرگتر و به سنّ بیست وپنج سالگى بوده ؟ و ما بین فحولِ عُلما در این باب اختلاف است ، و ما در جاى دیگرى اشاره به این اختلاف و مختار خود را ذكر كردیم و به هر تقدیر، این مدّتى كه در دنیا بود عمر شریف خود را صرف عبادت و زهادت و اطعام مساكین و اكرام وافدین وسعه در اخلاق و توسعه در ارزاق فرموده به حدى كه در مدحش گفته شده :
شعر :
لَمْ تَرَعَیْنٌ نَظَرَتْ مِثْلَهُ
مِنْ مُحْتَفٍ یَمْشی ولا ناعلٍ
و در زیارتش خوانده مى شود:
الَسَّلامُ عَلَیْكَ اَیُّهَا الصِّدیقُ وَ الشَّهیّدُ اْلمُكَرَّمُ وَ السَّیّدُ اْلمُقَدَّمُ الّذّى عاشَ سَعیداً وَ ماتَ شَهیداً وَ ذَهَبَ فَقیداً فَلَمْ تَتَمَتَّعْ مِنَ الدُّنْیا اِلاّ باِلْعَمَلِ الصّالِحِ وَلَمْ تَتَشاغَلْ اِلاّ بِالْمَتْجَرِ الرّابِحِ.
و چگونه چنین نباشد آن جوانى كه اَشْبَه مردم باشد به حضرت رسالت پناه صلى اللّه علیه و آله و سلّم و اخذ آداب كرده باشد از دو سیّد جوانان اهل جنّت ؛ چنانچه خبر مى دهد از این مطلب عبارت زیارت مرویّه معتبره آن حضرت الَسَّلام عَلَیْكَ یَا بْنَ اْلحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ و آیا والده آن جناب در كربلا بوده یا نبوده ؟ ظاهر آن است كه نبوده و در كتب معتبره نیافتم در این باب چیزى . و امّا آنچه مشهور است كه بعد از رفتن على اكبر علیه السّلام به میدان ، حضرت حسین علیه السّلام نزد مادرش لیلى رفت و فرمود: بر خیز و برو در خلوت دعا كن براى فرزندت كه من از جدّم شنیدم كه مى فرمود: دعاى مادر در حقّ فرزند مستجاب مى شود... به فرمایش شیخ (224) ما تمام دروغ است .
منتهی الامال

سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان (عج) 3 صلوات

منو جدا شدن از کوی تو خدا نکند


نوع مطلب : امام رضا(ع)، اهلبیت (ع)، اشعار، مراسمات، ماههای قمری، شهدا، 
برچسب ها : حضرت علی اکبر، امام حسین، کربلا، شهدای کربلا، منتهی الامال، امام زمان، ابوالفضل هوشیاری،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
<<<< از ما حمایت کنید >>>>

کلیک کن....